|
یکی از آشنایان تازگی از سفر لبنان آمده اند. 1- این آشنای ما که تازگی از لبنان آمده اند، تعریف می کنند که آنجا چقدر مردم با هم در رفق و صفا زندگی می کنند. مسیحی و شیعه و سنی . فرهنگ آنجا بواسطه اینکه از ازمنه گذشته بجهت آب و هوای بسیار معتدل و سواحل رویایی اش حیاط خلوت تفریحی کشور های اروپایی محسوب می شده، بشدت متأثر از فرهنگ اروپایی است . بطوری که خانمهای غیر مسلمان لبنان نه اینکه سرلخت باشند ها، نکته اینجاست که تقریباً عادت به پوشیدن لباس ندارند!!! همین حضرات خانم فوق الذکر با خانمهای مسلمان دوستی بسیار نزدیکی دارند و بسیار مشاهده می شود یک خانم از آن دست با یک زن محجبه مسلمان ( با پوشیه یا حجابهایی که در شبکه المنار و العالم دیده اید) دست در دست هم در بازار مشغول به خرید هستند و یا در پار ک مشغول به گردش. 2-این آشنای ما از قول یک شاهد عینی نقل می کرد که روزی روزگاری سید حسن نصرالله در ساختمانی جلسه ای داشته و موقع سوار شدن به آسانسور دو نفر از همان خانمها (که در حال ترک عادت پوشیدن لباس بسر می برده اند) نیز منتظر آسانسور بوده اند. سید حسن با آنها احوال پرسی می کند و تعارف می کند که اول آنها سوار شوند . آن دو خانم از شوق دیدن سید حسن به گریه می افتند و ... . این تعامل در این سطح محیر العقول است. این که بعض دوستان تعدادی از عکس های طرفداران سید حسن را (که مشغول ترک عادت هستند!) را برای تمسخر بچه مذهبی ها مدام این طرف و آن طرف می فرستند، از همین جاها نشأت گرفته و البته از چند جای دیگر! 3- شیعیان لبنان خیلی شیعه اند. یک چیزی توی مایه های همان فیلم کتاب قانون. اگر فساد زیاد است ، از تمام ظرفیت های فقه مترقی شیعه برای مقابله با آن استفاده می کنند . ( سربسته گفتم که کسی گیر ندهد!). اخلاق اسلامی را به تمامه اجرا می کنند و به هم کیشان و هم وطنان خود خیلی احترام می گذارند و هر کس را جدای از عقایدش می بینند. همانگونه که از نبی مکرم اسلام و اهل بیت در مورد برخوردهایشان با غیر مسلمانان نقل شده که همین برخوردها خیلی از مواقع منجر به اسلام آوردن آنها شد. 4- من با یک سری از دوستان در زمینه مسائل سیاسی اختلاف نظر دارم. چندی پیش ایمیل مناظره دو نفر از دوستان به دستم رسید که مرا برآن داشت این سطور را بنویسم. شهادت می دهم این دو نفر طی این سالیانی که می شناسمشان از منطقی ترین و اهل بحث ترین افراد بوده اند. چنان از خجالت هم درآمده بودند که نگو. نتیجه آخر این بود: اولی :ما با هر وسیله ای شده برای حفظ چنین و چنان فک شما را خرد می کنیم! دومی: شما مزدور، جیره خور و قاتل هستید و دندانهای شما موقع کندن گوشت مردم برق می زند. وقتی حال و روز این دو نفر اینگونه است ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... 5-دوستان کسی خبر دارد ، این فرهنگ اصیل ایرانی که می گویند آیا نام یک شهر است و یا یک نوع غذا ؟ ما در تعامل با مخالفین بافرهنگیم یا در احترام به هم نوع یا در رانندگی یا در همسرداری یا در معامله یا در ...؟ در چه چیز ما بافرهنگیم؟ پی نوشت: از آنجا که مرغ همسایه حداکثر غاز است و این چیزی که من نوشتم در حد فیل شد ! ،یادآور می شوم بالاخره مردم عزیز ما هم یک چیزهایی دارند که دیگران ندارند مانند اینکه یک دفعه همه به تصمیم می رسند و عمل می کنند. این خیلی حرف است خداوکیلی. + نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 11:33 توسط محمد مهدی |
۱- ما ایرانی ها کلاً حاشیه را بیش از متن می پسندیم. یک بار در احوال خودتان دقت کنید. لینک هایی مانند"حاشیه های تجمع فلان یا سخنرانی بهمان و ..." معمولاً جذاب ترند. ۲- از آنجا که متن یک تصادف به اندازه کافی در کشور عزیز ما اشتغال زایی می کند،آدم همان اصل قضیه را سامان بدهد هنر کرده . حاشیه می ماند برای یک چند روزی بعد که دوباره خون به عقل محترم رجوع فرماید. ۳- از لحظه ای که ترمز زدم تا آن موقع که به سپر محترم آن فرد محترم برسیم، به مدد ترمز بسیار عالی پراید!!! دو سه ثانیه ای طول کشید.زمانی که طولش زیاد نیست ولی عرضش خیلی بود.در همین دو سه ثانیه تقدیر می شود ادامه زندگی ات و یا نه هر چیز دیگر. یک یا اباالفضل آرام شنیدم از همسرم و من در فکر اینکه سه ثانیه بعد چه خبر است؟ سرعت بالا و بزرگراه و ارابه مرگی به نام پراید... . ۴- این بنده خدایی که ما با او تصادف کردیم، یکی از ساده دل ترین افرادی بود که تا بحال در تهران متعفن دیده ام. یک بی شیله پیله اهل خطه شمال که به تمامه مرا شرمنده کرد. فردای روز تصادف که به حل اختلاف رفتیم،و گذشت آنچه دانی و دانیم، با همان لهجه قشنگ شمالی اش به من گفت:" فلانی ما(بلانسبت!) یک دامادی داریم که به من گفته این تصادف برای اینه که خدا گناهاتو ببخشه."( با لهجه شمالی بخوانید). و این جمله سنگی بود بر شیشه پنجره اشکم که خدایا تو چقدر قشنگ فقر ذاتی ام را می نمایی. اگر این فرد بنده توست ، من کجای کارم؟ کجاست آن همه ادعا که در این میدان عمل اینطور زمین گیر نشوم... . ۵- باور کنید با همین جمله ساده که از دامادش شنیده بود ،به چنان مقام تسلیم و رضایی رسیده بود کأنه هیچ چیز را در اطرافش نمی دید. شاید تا دیپلم هم درس نخوانده بود ولی به چنین باوری رسیده بود که اگر اوست که تدبیر می کند، پس ای تیغ ها در بر بگیرید مرا... . ۶- دو سه روزی باهم دویده بودیم. بعد از اتمام کار بیمه با دلتنگی همدیگر را بغل کردیم و بعد از دیده بوسی خداحافظی کردیم. فکر می کنم خدا خیلی دوستش دارد. اولیاء خدا لابلای مردم اینگونه گم اند. و من همچنان پر مدعا... . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 20:56 توسط محمد مهدی |
حضور دوستان عارضم که یکی دو روز پیش یک تصادف کردیم که کیفیتش خیلی مهم نیست ولی بقول بهرام شفیعی خیلی اس و قوس دار (اگر درست نوشته باشم) بود. از آن دسته از تصادفاتی که معمولاً باید منجر به جرح بشود ولی از آنجا که بالاتر از سیاهی خیلی رنگهاست که بیاید و برود ، ما هنوز زنده ایم و از طرف مقابل هم خوشبختانه همینطور. از قضا بعلت نظر افسر برای تأیید کروکی ،باید به یک جایی !!! مراجعه می کردیم . من کلاً آدم دیرباوری هستم و چه ها باید بشود تا تن به باور یک چیزی بسپارم. ولی اوضاعی بود. برای کار به این کوچکی سه پرونده ۱۵ صفحه ای تشکیل شد که همه گی باید تمبر می خورد و برابر اصل می شد و هر کدام در یک صف پیگیری می شد. از کپی گرفتن صف بود تا ثبت و تمبر و اینها و هر کجا هم مبلغی مطالبه می شد. همه فرمها را بجای آنکه آماده داشته باشند ، پس از طی کردن صف می دادند که تازه ببری یک کپی بگیری که برایت پر کنند و دوباره صف کپی و بعد دوباره صف همان فرم که پرش کنند و بعد فرم بعدی را می دادند ببری کپی بگیری... . جالب اینکه حتی یک کامپیوتر در آنجا یافت نمی شد و همه چیز بصورت کاملاً قرون وسطایی باید پیش می رفت . از همه بدتر برخوردهای آنها بود که انصافاً آدم با الاغش هم اینطور نباید برخورد کند چرا که قطعاً به او بر خواهد خورد و ممکن است شام نخورد! دو ساعتی به معنای واقعی این چهار طبقه را دویدیم و به آن روز قد نداد کار ما. خیلی از مردم مشغول ارائه پاره ای از توضیحات در مورد خواهر و مادر عده ای بودند. بعضی دیگر ادعاهای دیگر داشتند و مدعی بودند که داماد آنها نیز هستند و توضیحات دیگر... . و من در عجب از اینکه اینها که به همچون کسانی دست رسی دارند ، چطور کارشان اینقدر گیر است!! اما یک کلمه حرف جدی: ۱- حکومت امیرالمومنین شهرت فرازمانی و فرامکانی اش منعث از عدل ایشان و دستگاه قضایی تحت امر ایشان است و همه بعد از شنیدن نام علی علیه السلام ، اولین کلمه ای که به ذهنشان خطور می کند عدل است.ما در این سی سال کجای کاریم! گفتم که، تا نبینید باورتان نمی شود. ۲- تقریباً بالای سر هر کدام از حضرات عکس امام و رهبری به انضمام یک جمله ای در رابطه با خدمت رسانی به مردم و فضیلت آن نصب شده بود. آیا این چیزی غیر از بدبین کردن مردم به خیلی از مسائل است؟ بعد از آن شما از این مردمی که در این فرایند ، له شده اند چه انتظاری دارید؟ ۳- فقط می توان دعا کرد که گذر هیچ کس به اینجور جاها نیفتد. چون محال است باور کنید تا نبینید. پی نوشت : این حقیر قبلاً یک بررسی در نهج البلاغه ذیل موضوع عدالت انجام داده ام که دوستان اگر مایل بودند، ایمیل خود را بگذراند برایشان ارسال کنم.(با عرض پوزش حال آپلود ندارم والا عقلم می رسد!) پی نوشت ۲: فایل مزبور را از اینجا دانلود کنید. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 9:25 توسط محمد مهدی |
مزار ۲۸ سالگی ام! ۲۸ سال گذشت. در واقع شما نوشته های یک ۲۸ ساله را می خوانید. دیروز به یکباره و دفعتاً ۲۸ سال شمسی گذشت. وقتی شمع مزار ۲۸ سالگی ام را خاموش می کردم، همان بغض غریب باز دوباره بر درم می کوبید که هان! کجای کاری؟ گذشت ایام بطور حیرت انگیزی سرعت گرفته و واحد سال برای شمارش آن کوچک شده . شاید بهتر باشد سه صفر هم از جلوی واحد شمارش ایام حذف کنیم! در برابر گذشتن وحشیانه روزها و ماهها و بدتر از همه سالها، اینگونه خود را تسلی می دهم که: روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست ( مولانا) + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 8:5 توسط محمد مهدی |
امام رضا ، تولدت مبارک. می دونم با گریه ام همیشه گریه کردی. توی اون همه قلب رئوف، شما شدی رئوف اهل بیت. ببین دیگه به مو رسیده ، نذار پاره بشه... آهای مسافر سحر ترو خدا من هم ببر من التماست می کنم ترو خدا منم ببر + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 19:31 توسط محمد مهدی
تهران. ام القرای جهان اسلام، پایتخت جمهوری اسلامی ایران، نماد پیشرفت و توسعه در مردم سالاری دینی و هزار تعریف دهان پرکن دیگر ... . مانند یک جک نخ نما که از یک آدم فراموش کار هر روز و چندین بار بشنوی. از منزل تا محل کارم مسیری است که هر روزه با ماشین می روم. جهت کاستن از عذاب وجدان ناشی از خودرو تک سرنشین و... ، در مسیرم به سمت محل کار هر کس را که بشود، تا یک جایی می رسانم. (به استثنای جماعت اناث زیر ۵۰ سال!). هنگام پیاده شدن و درک این موضوع که قضیه صلواتی است (یک چیزی تو مایه های تاکسی مرسی) چنان خط ترمزی برجای می گذارند که دیدنی است. اساساً در تهران، جایی که بشود از کسی پول گرفت و نگیری، باور نکردنی است. باید ریگی به کفشت باشد. فکر می کنم وقت پیاده شدن قطعاً جیب های خود را چک می کنند که مبادا... . کلاً جایی که دروغ و دغل را زرنگی ، و برداشتن کلاه این و آن را بیزینس می نامد، زندگی کردن با معیارهای اسلامی در بهترین حالت خنده دار است.من کلاً سه بار در این ام القرا به پای معامله رفتم که دوبار کلاهم را برداشتند و بار سوم نیز چنان کلاه گشادی بر سرم گذاشتند که تا زانو در آن گیر کرده ام. شاید هیچ کجای دنیا را مانند تهران نیابی که مردم اش اینقدر حق الناس گردن هم بیفزایند و ککشان هم نگزد.خیلی ها در آن ، راحت تر از آنچه که فکرش را کنی دروغ می سازند و می پردازند و راحت ترتر از آن کلاهت را برداشته و خود را در مال و اموالت شریک می کنند. از رانندگی بگیر تا حقوق همسایه که چه عرض کنم اگر استعمال لفظ حقوق برای آن اسراف نباشد! گاهی اوقات فکر می کنم این زلزله موعود که می گویند دوره بازگشتش رسیده و اینها، شاید حق تهران باشد و یقین دارم اگر نبودند عده قلیل از تبار "ما تذکرون" قطعاً سرنوشت محتوم تا بحال واقع شده بود. به یاد این حدیث حضرت صادق می افتم که پس از بیان اوصاف "ری" درآخرالزمان ، توصیه فرمودند: از کوهی به کوهی فرار کنید از کید این شهر. و من در تهران زندگی می کنم... . صاحبان انفاس گرم ! التماس دعا. پی نوشت : می دونم که الان بعضی ها می گن ، همه جا خوب و بد داره و از این حرفا. ولی به نظر این حقیر چگالی بدها در تهران خیلی خیلی بیشتره و به همون اندازه خدا دور و دورتر. باور کنید به تجربه دیده ام که در شهرستان ها، دزدها هم بامعرفت ترند... + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 22:51 توسط محمد مهدی |
رضا امیرخانی ، نمونه بالندگی نسل نویسندگان بعد از انقلاب است. با بررسی نوشته های متقدمین رمان نویسی پارسی مانند جلال آل احمد ، سیمین دانشور ، محمد علی جمال زاده و دولت آبادی و همچنین متأخرینی مانند سید مهدی شجاعی و مصطفی مستور، کاملاً مشخص است قدرت قلم و کلامی که امیرخانی در رمان های خود همچون من او و بی وتن به نمایش کشیده با متقدمین و متأخرین قابل قیاس نیست. چرا که در آثاری همچون "نون و القلم" و "مدیر مدرسه" از جلال و "سووشون" سیمین دانشور نشانه های نو پا بودن رمان نویسی بلند را می توان دید.(سیمین دانشور اولین رمان بلند پارسی را به رشته تحریر درآورده است). در متأخرین نیز در با نگاهی به کتابهای سید مهدی شجاعی (با کمال احترامی که برای این عزیز قائلم) می بینیم ، در معروف ترین آثارش از قبیل "طوفانی دیگر در راه است" و داستان های کوتاه خود مانند "غیرقابل چاپ" و "سانتاماریا" ، دستمایه اصلی که خواننده را حد اقل تا صد صفحه اول با خود همراه می کند ، مسأله جنس مخالف است و هنر نویسنده در این راستا خیلی نقشی ایفا نمی کند. البته سید مهدی شجاعی در مسائل اعتقادی و مناجات نیز کتب بسیار وثیقی تألیف کرده اند که ارتباطی با داستان نویسی ایشان ندارد. رضا امیرخانی پس از نوشتن "ارمیا" که اولین تجربه داستان نویسی اش بود، داستان کوتاه "ناصر ارمنی" و رمان "از به" را به رشته تحریر در آورد و نهایتاً به تألیف کتاب ارزشمند "من او" رسید که فصلی جدید در رمان نویسی پارسی بود و این کتاب بالغ بر چهارصد صفحه ای ، آخرین باری که دیدم به چاپ هفدهم رسیده بود. در ادامه بخش هایی از کتاب "داستان سیستان" نوشته رضا امیرخانی ، آمده است. در این کتاب نیز ، امیرخانی سحر قلم خود را که پیشتر در "من او" نشان داده بود ، نمایان تر ساخته و هر آنچه خواسته با قلم خود کرده است. تمام کتاب خواندنی است . بطوری که هرگاه آن را از هر کجا که باز کردم ، مرا تا چنین صفحه با خود کشید. کتاب ، داستان سفر رهبری به استان سیستان و بلوچستان است. برای یک سفر کاری بایستی یک هفته ای به لبنان می رفتیم که رفتیم. و آنجا همان فئه قلیله را دیدیم که چه به روز اسرائیل آورده بود. جنوب لبنان ، نزدیک مرز ، کسی ویلایی ساخته بود با ایوانی رو به جنوب. صاحبش آن بالا روی ایوان به سمت اسرائیل لم داده بود و با تأسف به شهرکهای یهودی نشین نگاه می کرد و قلیان می کشید. ویلا شاید زیباترین ساختمانی بود که در طول سفر دیدم. از صاحبش پرسیدم، چرا این جا در پانزده کیلومتری مرز اسرائیل ویلا ساخته ای؟ جواب داد ، برای اینکه به مرز نزدیک است. شگفت زده شده بودیم، دوباره پرسیدیم که :« ما هم برای همین پرسیدیم، چرا اینقدر نزدیک به مرز ویلا ساخته ای؟» . عاقل اندر سفیه نگاه مان کرد و به تأسف سری تکان داد. همین. مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد... - از این پنجره هر وقت صدای ماشین می آمد ، بچه ها و خانواده می ترسیدند که دوباره از ساواک یا از شهربانی دنبال من آمده اند.[ اشاره به صحبت های رهبری در خانه زمان تبعید د ایرانشهر]... . ره بر یک مملکت هنوز ترس از ساواک را به خاطر دارد و افتخار می کند به خاطراتش. لحظه ای احساس نکردم که غرور وی را فرا گرفته باشد که چه سیری داشته است از دیروز تا امروز. و در چهره اش می توانستم بخوانم که دوباره حاضر است به همان حال دیروز نیز برگردد. راضی به رضای خدا بودن است که آدم می سازد... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 18:56 توسط محمد مهدی |
در همسایگی محل کارم یک دبیرستان و پیش دانشگاهی دخترانه قرار دارد. از قضا محل نشستن من در جایی است که صدای مراسمات و هیاهوها و جیغ ها کاملاً شنیده می شود. حس غریبی است . "معصومیت از دست رفته " و "دختران انتظار" دو عبارتی است که بیشتر بر زبان ذهنم جاری است. اولی برای خودم و دومی برای آنها در برابر جامعه بی رحم. مدرسه برای من یادآور صبحگاه های طولانی همراه با مراسمات انقلابی است.از اجرای سرودهای انقلابی شروع می شد و با شعارهای مرگ بر آمریکا و انگلیس و فرانسه و بلژیک و لوکزامبورگ و اسکاندیناوی و ... ادامه می یافت و با شعارهای فول انقلابی مانند خلیج فارس ایران، محل دفن ریگان به کار خود خاتمه می داد. جالب اینکه این حقیر بواسطه صغر سنم و اینکه نام مادربزرگم خدیجه است ،همواره با الحاح خاصی می گفتم : خدیجه فارس ایران... . الان که فکرش را می کنم شاید این کنایه در این اشتباه لپی مستتر باشد که بابا جان به بچه شش ساله چه ربطی دارد که ریگان کیست و کجا باید دفنش کرد و ... . یادآور دفتر سیاهی که می گفتند هر کس اسمش در آن وارد شود ، چه ها که برایش تدارک ندیده اند. و زیرزمینی که کارکرد ابوغریب و گوانتانامو و این آخری ها کهریزک را برایشان داشت و می گفتند کسانی را که شلوغ کنند در آن زندانی می کنند. البته تهدیدش را می کردند. نمی دانم عملی می شد یا نه. یادآور معلم کلاس سوم که بایک خط کش ۵۰ سانتی وسط بچه ها می پرید و به سان لینچان در ۴ جهت اصلی و فرعی بر فرق بچه ها می کوبید و او آن سالها فوکولی بود! یادآور قیچی کردن موی بچه ها بخاطر بلند بودن و اعلام اسامی آخرین اخراج شده ها در هر روز. یادآور صدای کتک خوردن بچه ها کنار دفتر که فریادشان در راهرو ها می پیچید و کار همان کمیته مشترک ضد خرابکاری یا موزه عبرت زمان شاه را می کرد و چنان رعبی در دل ایجاد می کرد که هنوز آن را حس می کنم. یادآور سنگرهای کنار دیوار که وقت بمباران بچه ها در آن پناه می گرفتند. یادآور تعیین قلمرو قدرت توسط قلدرهای مدرسه ، و اینکه تو به کدام قطب قدرت متصل باشی که کمتر کتک بخوری! راستی شما نمی دانید که نسل هم سن من و در همسایگی من چرا اینقدر از بعضی نمادها و مظاهر دل زده شده؟ بگذریم. خلاصه اینکه بر خلاف سایر همکارانم که بواسطه شلوغی و کمی جای پارک و ... خیلی دل خوشی از مدرسه همسایه ندارند ، این هیاهو و شلوغی مرا بیاد معصومیت از دست رفته ام می اندازد. یکی از اساتید دانشگاهمان می گفت : ما بچه بودیم ، نوجوان شدیم بعد به یکباره پیر شدیم و در این میان دوران جوانی گم شد. من با مداقه فراوان و کلی مطالعه تطبیقی کشف کردم که دوران جوانی آن استاد محترم معاصر بچه گی این حقیر بوده که متأسفانه آن هم در هیاهوی ترس از بمب و دشمن و گرسنگی و فقر و جنگ و ... گم شد. + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 18:35 توسط محمد مهدی |
نامه کروبی به هاشمی ، جواب دفتر هاشمی ، تشکیل کمیته پیگیری ، جوابیه دفتر کروبی ، لیست 72 نفره بهشتی ، رسالت خواص در عدم سکوت ، نامه علی محمد دستغیب ، مواضع منتظری ، سخنان هر از چند گاه صانعی ، دیدار خصوصی مراجع تقلید ، نامه بیات زنجانی ، مواضع ائمه جمعه ، مواضع آقای جوادی آملی ، امینی ، استادی، روز قدس ، میرحسین و احمدی نژاد. مناظره ، عبدالله شهبازی، حسینیان،کهریزک ، نوری زاد ، روح الامینی ، نماز جمعه 29 خرداد ، سید مهدی شجاعی ... اون دروغ گفت . نه ! این دروغ گفت . نه هیچکس دروغ نگفت. همه راست گفتند. ای وای! اگر یکی از این حرفهایی که همه گفتند راست باشد. پس ان شاءالله که همه دروغ گفتند. ولی خوب دروغ بد است که .پس ان شاءالله همه راست گفته باشند . نه! این هم که نشد. پس چکار کنیم ما . ای خدا ما را نجات بده... . این مغز ما پر شد از بیانیه و جوابیه و تکذبیه و سخنان منتشر نشده و نامه سرگشاده و گلایه و ... . + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 9:37 توسط محمد مهدی |
کباب کوبیده بروجرد خیلی معروف است. گوشت را آنقدر با دست ورز می دهند و آنقدر بالا و پایین می کنند که بدون نیاز به هیچگونه افزودنی قوام می آید. از سیخ جدا نمی شود. لگد گردن کاه گل نیز از همان سیاق است. کاه و گل را می گذارند یک شبانه روز بماند و سپس چنان با پا بر سر آن می زنند که قوت آن می شود به قوت تاریخ . مانند ارگ سه هزار ساله بم. خمیر نان هم به همین تقدیر درست می شود. انسان! آیا می شود انسان بدون بالا و پایین شدن قوام یابد . چونان که از محور خدا جدا نشود . چونان که قدمتش به قدمت تاریخ سنجاق شود؟ می شود؟ گاهی کسانی را می بینم که سوز باد زمستان و تابستان را نمی شناسند. اصلاً سختی در دایره لغاتشان جایگاهی ندارد. چشم که گشوده اند ناز بوده و نعمت. نگرانشان هستم. شاید هم نگران خودم ... . + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 19:2 توسط محمد مهدی |
|
| ||||||